۱۲۰ درجه فارنهایت
خیلی دوست دارم برگردم به اون روزایی که هر از ده روزی یه بار شیرینی یا یه کیک درست میکردم، وقت دمنوش عصرگاهی، با ع یا مهمونی که میومد میخوردیم. یا همیشه یکم بیسکوئیت درست کرده بودم که توی بشقاب همسایه‌ها موقع برگشت -وقتی قبلا چیزی توش برامون آورده بودن- بذارم. اما نمیشه. بسکه هی باید به این فکر کنم ک...
کمالگرایی چرا و چگونه؟
من وقتی یه ایدۀ جدید دارم، وقتی یهو یه جرقهای توی ذهنم یه چیزی رو به چیز دیگهای وصل میکنه، اون لحظهای که مثل همه باید از خوشی جیغ بکشم و بگم: آره! همینه! من اینو پیدا کردم! یهو استرس میگیرم. یه خوره میفته تو جونم که اگه بعد از این دیگه نتونی به این خوبی باشی چی؟ اگه ایدۀ بعدیت به این عالیای نبود چی؟...
حسرت
آمدم بنویسم، دیدم قبلا همان حرف را نوشتهام...همین دیگر. انگار سهم اینجا از نوشتن، شده است روزهایی که دل سخت میشود و تنگ. حیف...فکر میکنم استعداد این را داشتم که نویسنده باشم. این را میگویم چون حالا دیگر برایش فعل ماضی به کار میبرم. چون حالا هرچیزی هست جز تعریف از خود! بیشتر حسرت است انگار.حرفم؟ همان...
فیلم!
لرد بالاخره اولین فیلمش را ساخت. یعنی بالاخره یکی از فیلمهاش را تمام کرد. تمام هاردهای خانۀ من و خودش و هر کسی که میتوانست، پر بود از فیلمهای ناقصی که ساخته بود تا مال خودش کند. ایدههایی که سراغش آمده بودند اما وقت یا حال یا ارادهای برای ساختنشان نداشت، با این حال میدانست خوبند و برای همین دست خورده...
امروز
امروز روز بدی بود. روزهای بد برای من، نه روزهای شلوغند، نه روزهای پراتفاق. روزهای بد، وقتهایی هستند که حس میکنم قلبم چلانده شده است. وقتهاییست که دلم میخواهد گریه کنم، و گریه میکنم.امروز تصادف کردم. اینکه چطور و کجا راستش چیزیست که اصلا دلم نمیخواهد در موردش حرف بزنم. اما چیزی که امروز را بد کرد، تص...
چای
قلبم لبریز شده. مثل لیوانی که تا لب لبش چای ریخته باشی و نه آنقدر خنک است که بتوانی از لبه اش بنوشی و خیالت را راحت کنی و نه آنقدر کم است که بتوانی بی خیال و رها دستت بگیری و راه بروی. همه اش باید مراقب باشم چای داغ دلم روی دست هام نریزد. همه اش دارم میسوزم. نوک انگشت هام زق زق می کند.- چرا همه اش م...
سگ سیاه افسردگی
همین حالا توی گوشی دیدم که قسمت جدید پادکست رادیو مرز، در مورد افسردگیست. ته دلم خالی شد. احمقانه است، نه؟ چرا باید از اینکه میبینم کسانی افسردگی دارند و در موردش حرف میزنند مضطرب شوم؟ حس می کنم از اینکه حرف هایی بزنند که شبیه حرف های من است نگرانم. هیچ وقت اینجا نگفته بودم، اما من چند سال پیش افسرد...
شب
شب بدون تو رسمیت نداره. تو تختم، ولی نمیتونم بخوابم.
پازل
داشتم فکر میکردم ما یک پازلیم. در تمام زندگیمان، با هر کاری که میکنیم و هر تکانی که میخوریم، یک تکه از پازل را میسازیم و میگذاریم کنار تکههای دیگر. بعد یک وقتی، بسته به اندازهی پازلمان، تمام میشود. بعد زمان کمی داریم. خیلی کم، به قدر چند نفس، که نگاه کنیم به کل پازل. ببینیم چه شکلی شدهایم. چه از آب ...
ساز و کار
امشب، هی دلم میخواهد بنویسم. وقتهایی اینطوری میشوم که توی یک جمع هستم و به دلایلی نمیتوانم با کسی حرف بزنم. حالا دلیلش هرچیزی میتواند باشد. مثلا صدا خیلی بلند باشد، خسته باشم، آدمها بی ربط باشند یا من، حس کنم هوا کم است! این وقتها پناه میآورم به نوشتن. دقیقا در همینوقتها ته هیچ صدایی نمیآید، یک نفر ...
اختلال شخصیت نمایشی
فردا دوباره عمل دارم. این دومین عمل زندگیمه! دومین عمل در سی روز گذشته هم هست. خیلی جالبه. از بچگی وقتی یکیو میدیدم که دست یا پاش شکسته، عمل داره، یا دیگه کم کمش، ارتودنسی داره یا بریس بسته، حسرت میخوردم. حتی عینک هم دوست داشتم. چراشو دقیق نمیدونم. حس میکردم این آدما بدون اینکه کار خاصی بکنن، رفتن ت...
هنر پنجم
وقتی غمگینم ته همه آهنگا نرسیدنه و با همون پلی لیست وقتی شادم مقصود همه آهنگا، رسیدن. این پیامبر پنجم برچسب: سندروم زندگي, من؛ من ِ واقعي+ چهارشنبه هفتم خرداد ۱۳۹۹| 2:45 | مفرد مونث بي مخاطب! |
هنر چهارم
حسودتر و غیرعادلانهتر از ادبیات نمیشناسم. سراغت نمیآد و صبر میکنه تا التماسش کنی و باز پسِت میزنه و نمیآد اونوقت صبر میکنه تا غمگین شی، ضعیف شی و تنها باشی، میاد سراغت و خودش رو به تمامی در ا
بدترین سه ماهه گرم سال
میتونستیم از یکی از بهترین بهارهای این سالها استفاده کنیم. پر از طوفان و بارون و باد. لذت ببریم از خنکاش و دیوونه بودنش که یه لحظه آفتابه یه لحظه طوفان اما چی شد؟ بجاش تمام اون مدتو توی قرنطینه بود
تلفن
- تلفن خونشون رو توی گوشیم به اسم محمد سیو کردم. هنوز بعد دوسال از فوتش، وقتی از خونشون زنگ میزنن، یه آن، انگار یادم میره، توی دلم خالی میشه، فک میکنم محمد زنگ زده. با اون حال تلفن رو برمیدارم... - حالا این خوبه یا بد؟ - ... - ... - نمیدونم..... برچسب: سندروم زندگي+ شنبه دهم خرداد ۱۳۹۹| 7:17 | مفرد ...
Moonlight, Beethoven
همینجوری یک میلیارد سال بذاریم سمفونی مهتاب بتهون بزنه و بزنه و دوباره تکرار شه و باز بزنه و بزنه و... هیچی نمیشه. بهخدا دنیا شاید قشنگتر بشه ولی کسی خسته نمیشه. کسی اگه واقعا همه یک میلیارد سا
گرفتگی
هی جون میکنم و بدبختی میکشم که حالم خوب باشه، باز توی سه روز پرفشار، کائنات یا هر کوفتی که هست، همه چیو خراب میکنه.آره! اعصابم خرده. حالم خرابه. داد میزنم. فحش میدم. چون اگه اینکارا رو نکنم باید
soundcloud
گوگل پلی را باز کردم که برای خودم سوندکلود بریزم. با خودم فکر کرده بودم که یک پلی لیست از همه آهنگهایی که دوست دارم آنجا برای خودم درست کنم. اما نگذاشت. گفت که ایرانی هستم و همین یعنی حق ندارم سوندکلو
ساعت یک و سی و شش دقیقه بامداد نهم آذرماه هزاروسیصد و نودوهشت هجری شمسی. شد یک و سی و هفت!
انگار دیگر هیچ کجا برای خودم باقی نمانده. جایی که برای خودم و حریم شخصی ام باشد. جایی که من، شخصیت حقوقی خاصی نداشته باشم. تریبون خودم نباشم. بابت هر حرفم به هیچ آدم دلسوز یا کینه توزی پاسخ گو نباشم..
دوست
تنها شده ام. خیلی تنها شده ام. از دوست هایم تنها شده ام. زندگی آدم چند ساحت دارد و یکی از این ساحت ها دوست داشتن هاست. یکی از این ساحت ها عاشقی کردن است. یکیشان مفید بودن و کار داشتن است. یکیشان یاد گ