خیلی دوست دارم برگردم به اون روزایی که هر از ده روزی یه بار شیرینی یا یه کیک درست میکردم، وقت دمنوش عصرگاهی، با ع یا مهمونی که میومد میخوردیم. یا همیشه یکم بیسکوئیت درست کرده بودم که توی بشقاب همسایهها موقع برگشت -وقتی قبلا چیزی توش برامون آورده بودن- بذارم. اما نمیشه. بسکه هی باید به این فکر کنم که این چاق کنندهس این مضره. خیلی غصه میخورم که سرعت چاق شدنم چندبرابر آدمای دیگهس. خیلی ناراحتم میکنه.
برچسب:
نویسنده: مهدی صالحی
برچسب:
نویسنده: مهدی صالحی
برچسب:
نویسنده: مهدی صالحی
برچسب:
نویسنده: مهدی صالحی
برچسب:
نویسنده: مهدی صالحی
برچسب:
نویسنده: مهدی صالحی
برچسب:
نویسنده: مهدی صالحی
شب بدون تو رسمیت نداره. تو تختم، ولی نمیتونم بخوابم.
برچسب:
نویسنده: مهدی صالحی
برچسب:
نویسنده: مهدی صالحی
برچسب:
نویسنده: مهدی صالحی
برچسب:
نویسنده: مهدی صالحی
وقتی غمگینم ته همه آهنگا نرسیدنه و با همون پلی لیست وقتی شادم مقصود همه آهنگا، رسیدن.
این پیامبر پنجم
برچسب:
نویسنده: مهدی صالحی
برچسب:
نویسنده: مهدی صالحی
برچسب:
نویسنده: مهدی صالحی
- تلفن خونشون رو توی گوشیم به اسم محمد سیو کردم. هنوز بعد دوسال از فوتش، وقتی از خونشون زنگ میزنن، یه آن، انگار یادم میره، توی دلم خالی میشه، فک میکنم محمد زنگ زده. با اون حال تلفن رو برمیدارم...
- حالا این خوبه یا بد؟
- ...
- ...
- نمیدونم.....
برچسب:
نویسنده: مهدی صالحی