وقتی فیلم میبینم و فیلم میخوانم...
◷
تاریخ انتشار: 1397/12/25 | ساعت: 20:58
من معیار های من دراوردی خودم را برای فیلم خوب و بد دارم. من دراوردیست اما مهم است. برای من مهم است. فیلمی که با معیار های من خوب باشد برایم محترم است و فیلمی که توی معیارهای من دراوردی و وسیع من جا نش
اینطور است حال و روز من
◷
تاریخ انتشار: 1397/12/25 | ساعت: 20:58
حال خرابی دارم. خیلی. اما خوشحالم. می دانم که اینجا دوباره شده است مثل خیلی وقت پیش. همان وقتی که کسی اینجا را نمی خواند و کسی من را نمی شناخت. مثل همان وقت هایی که اینجا از همه چیز حرف می زدم. از همه
دروغ
◷
تاریخ انتشار: 1397/12/25 | ساعت: 20:58
توی تاریک روشنای نور موبایل که گذاشته بودمش کنار بالش تا یکم نور بپاشه توی هوا و همه جا ظلمت نباشه، فهمیدم که بهم زل زده. این چیزا رو آدم حس می کنه. لازم نیست حتما ببنتشون. اون چشمای درشت قهوه ایش رو
نامه
◷
تاریخ انتشار: 1397/12/25 | ساعت: 20:58
لرد عزیز سلام از روزی که نامه ات به دستم رسید، تقریبا سه ماه می گذرد. اما می دانم که هنوز منتظر پاسخی و ناامید نشده ای. درست است، این انتظار و امید، تصویر درستی از تو نیست اما واقعیست. واقعیت همیشه در
نامه دوم
◷
تاریخ انتشار: 1397/12/25 | ساعت: 20:58
لرد عزیز داشتم برایت نامه ی دیگری می نوشتم که دیدم جواب دادی! متعجب شدم. این یکی هیچ کجای محاسباتم نبود. از لطفت به بابی ممنونم. صداقتی که توی کلماتت بود را دریافت کردم و البته که برایم تسکین خوبی بود
لرد آلفرد داگلاسِ دو!
◷
تاریخ انتشار: 1397/12/25 | ساعت: 20:58
لرد آلفرد داگلاس ِ دو، سلام اتفاق جالبی افتاد. دیروز خیلی اتفاقی وقتی در خانه نشسته بودم و برای بار صدم جواب نامه ات را می نوشتم و پاره می کردم، زنگ در را زدند و لذت مطبوع آمدن پستچی را تجربه کردم. ن
بایکوت
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/24 | ساعت: 4:52
امشب آنقدر غمگینم که خیال می کنم همه ی دنیا علیه من هستند. درست حس بچه هایی را دارم که خیال می کنند توی کلاس همه پشت سرشان حرف می زنند. دلم می خواهد کز کنم توی خودم و دیگر مدرسه نروم. دلم می خواهد تک تک بچه ها بیفتند زمین و پایشان بشکند. دلم می خواهد دفتر مشق تمام بچه ها پاره شود. دلم می خوهد دنیا ا
let me sing you a waltz...
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/24 | ساعت: 4:52
بودن با لرد مثل زندگی در دهه 90 میلادی بود. قدیمی، کهنه، اندکی زرد و همه چیز انگار در خانه های پهن و بزرگ و پر از خرت و پرت های ریز و درشت و به درد نخور آمریکایی می گذشت. همه ی دیدار های جذاب با آدم های خاص نصیب لرد می شد و من زنی بودم با شلوار جین گشاد و موهای درست کرده با "تافت" - که اتفاقا مد آنر
حقیقت
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/24 | ساعت: 4:52
ازینکه آدم ها فکر کنن من نوشته هام هستم و نوشته هام منن، می ترسم... این همون ترسیه که احتمالا باعث میشه هیچ وقت کتابی چاپ نکنم... + شنبه چهارم دی ۱۳۹۵| 13:38 | مفرد مونث بي مخاطب! |
آدم... برفی
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/24 | ساعت: 4:52
برف آمده بود. همه جا سفید نبود اما آنقدی برف آمده بود که وقت راه رفتن توی خیابان صدای له شدن برف زیر پای آدم به گوش برسد. رفته بودم اداره ی پست و تازه برگشته بودم خانه. کلید را از کیفم دراوردم و خواستم در را باز کنم که گفت: چرا؟ترسیدم! صدای گرفته ای بود. انگار صورتی را با پارچه پوشانده باشند؟ جا خ
آموزش نویسندگی- گام اول: هی بنویسید!
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/24 | ساعت: 4:52
به عنوان یک نویسنده که نه، اما حداقل به عنوان کسی که روزگاری از راه نوشتن ارتزاق کرده است، می خواهم به نویسنده های جوان تر، یک توصیه کنم. می خواهم بگویم برای قلمتان بیش ازین ارزش قائل باشید که فقط وقتی حال خوشی ندارید شروع کنید به نوشتن. این یعنی نوشتن برای شما بشود افیون. بشود یک مخدر که آرامتان کن
فصل
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/24 | ساعت: 4:52
- چطور میشه یه آدم همیشه توی بهارش باشه؟ - چرا باید همیشه توی بهارش باشه؟ - خوبه. نیست؟ - نه... من فکر می کنم هر فصلی قشنگی خودشو داره. - یعنی می گی آدم تلاش کنه که توی پاییز زندگیش باشه مثلا؟ - میگم یعنی کاش بشه که آدم همیشه دم صبح باشه. هر فصلی که باشه، دم صبحش قشنگه. - قشنگه... دم صبح قشنگه...
پرنده ی آبی
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/24 | ساعت: 4:52
افسردگی پرنده ای بزرگ و آبیست. پرنده ای که آنقدر بزرگ است که ما زیر سایه ی سیاهش گممی شویم.برچسب: از اعماق+ چهارشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۶| 1:9 | مفرد مونث بي مخاطب! |
دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست؛ الا تو
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/24 | ساعت: 4:52
حالا که تنها توی هال نشسته ام و خانه بوی خواب می دهد، حالا که اولین بار است این شب را جایی نمی روم، حالا دارم می فهمم که چرا توبه، یکی از ابواب عرفان است... امسال ظاهرا آدم بهتری بودم. کار بد بزرگی در زندگی ام نکردم، اما در حقیقت کار خاصی در زندگی ام نکردم. امسال از آن آدم ها بودم که بودن و نبودنشا
تاریخ هنر
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/26 | ساعت: 4:40
باوری در تاریخ هنر هست که منشا ابزار سازی و منشا خلق هنر رو یکی نمی دونه. معتقده اولی از نیاز به بقا و دومی از ذوق سرچشمه گرفته. به نظر من این در عصر ما هم صادقه. تو نمی شه که به فکر نون شب و نیاز به بقا باشی و بتونی یه اثر هنری رو خلق کنی. می تونی کپی کنی، حتی خیلی هنرمندانه اما خلق، نه. اگه اینطور...
عطر و عینیت
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/24 | ساعت: 6:09
چرا بو ها رو نمی شه نوشت؟ وقتی اینقدر قوی هستن و حضورشون تا این حد می تونه تو رو مبهوت کنه؟ داری راه می ری و یهو یه بویی میاد و تو اون لحظه وایمیسی و عین فیلما چشماتو می بندی و همه چی می چرخه و تو با خودت فکر می کنی چرا بو می تونه اونقدر قوی باشه که کسی رو بیاره پیشت که حتی خیالت هم نتونسته بود؟ و ب...
دل تنگ
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/22 | ساعت: 22:48
دلتنگی شکل های مختلفی دارد تو زیباترین آن هایی...
تحقیر
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/22 | ساعت: 22:47
سعی می کردم بخوابم.نمی شد. نمی شود. یک سال است که نمی توانم شب ها را بخوابم. هر وقت دیگری میتوانم بخوابم جز شب ها. خانه ی قبلی ام، زل میزدم به کنج سقف بالای درب ایوان.به سایه ی توری پاره روی سقف. این خانه اما بالای سرم یک سقف پهن و سفید با یک چراغ است. یک حباب بزرگ و نا متعارف که به نظرمان برای چراغ...
باید بدونی که کی پرده ی نمایش افتاده...
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/22 | ساعت: 22:46
لرد همه چیز را خراب کرد. درست همان وقتی که همه چیز خوب بود، همان وقتی که حال همه خوب بود و شب ها باهم دور یک میز شام می خوردیم، وقتی دو ماه از آخرین مصرف بابی گذشته بود، بی خبر رفت. این کار همیشه اش بود. ماهی یکبار یا دو ماهی یکبار. می رفت و چند روزی پیدایش نبود. بعد برمی گشت. بی هیچ حرفی یک روزی در...
روسری
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/22 | ساعت: 22:46
می دانی؟ روسری چند رنگی که دختران عشایر وقت عروسی شان روی سر می گذارند، همانی که عروس کشان می خوانندش، داستان غمگینی دارد. داستانی که کم شنیده شده است. دختر، کم سن و سال است. از آن دخترهای زیبای بِکر که سرخی لُپ هایشان از دویدن های زیاد در هوای سرد و آفتابِ تیزِ کوه هاست. از آنهایی که نمی شود که ندی...